آلبومها          گالری عکس        گالری ویدئو       زندگینامه        متن ترانه ها        پوستر        آثار کمیاب
آها ، آره دیدم

گر حال تو همچون من آشفته خراب است
گر خواهش دل های من و تو بی حساب است
ای وای به حال هر دوی ما ای وای به حال هر دوی ما


در دوران دبیرستان همیشه در این چالش بودم که چرا باید برای یک شعر یک معنی ثابت داشته باشیم و همیشه دلم می خواست تا این موضوع را با دبیر ادبیات در میان بگذارم اما ترس از نمره و حال و هوائی که بین دانش آموز و معلم بود و در کل فضای مدرسه هیچ گاه قدرت طرح این مطلب را به من نداد . اما بعد ها وقتی دبیر ادبیاتمان را در خیابان دیدم ! این موضوع را به او گوشزد کردم که یک مصرع می تواند دارای صدها معنی باشد که هر شخص بسته به موقعیت خویش با خواندن آن شعر برداشت می نماید . حتی ممکن است آن معنی با معنی که شاعر در هنگام سرودن در نظر داشته در خطوطی کاملا موازی حرکت کنند و هیچگاه در هیچ نقطه ای مشابه نبوده و به یکدیگر نرسند . دبیر ادبیات هم با خوشحالی از اینکه دانش آموز گذشته اش قدرت مباحثه پیدا کرده ! به تفصیل بر صحت موضوع تائید کرد و ایراد را بر گردن شیوه ی غلط تدریس و نحوه ی اشتباه انتقال اطلاعات در ایران انداخت . با این مقدمه می خواهم که به بررسی معانی ادبی آهنگ هر دوی ما از آلبوم حکایت یکی از آثار قدیمی سیاوش قمیشی بپردازم . می دانیم که گرچه بررسی و نقادی دو بیت بدون نگاه به آنچه « قبل » و « بعد » ش وجود داشته فاقد نتیجه ی مطلوب است اما چون نگارنده ( به علت موجود بودن این شعر در آلبوم حکایت ) به آن واقف بوده پس می تواند راحت تر به بازیابی تار و پود جملات بپردازد و شعاع عمل آن را مشخص نماید . این چند خط ، شعریست از ادیب گرانمایه « مسعود فدرمنش » که با نگاهی ژرف به اعمال بشری نکته ها یاد ما داده است . چه بهتر است که همیشه چیزی یاد بگیریم . خطاب قرار دادن و سپس برحذر داشتن از آنچه که ممکن است روی دهد ، تذکر به وجود تصویری که نمی دانیم چیست و ممکن است آن گونه نتیجه ی عمیقی در بر داشته باشد که « آه » از نهاد آدمی بلند کند و یا به قول شاعر گرانقدر و اندیشمند مسعود فردمنش « وای » به زبان آورد حربه ایست که گاه برای بیدار کردن انسان ها بکار میرود . « آه » ی که نه آنرا در کوچ و برزن فریاد زنیم و به گوش آدمیان برسانیم بلکه « آه » ی که بر حسرت آنچه گذشته و آنچه شده و آنچه ممکن است روی دهد در نهاد و ضمیر و در گوشه ی خلوت دلمان برای خودمان ، برای آنها که هستند و برای آنها که خواهند آمد بخوریم . نه حسرتی از این بابت که دست بر دست گذاشته و در پوچ گرائی غرق شویم ، نه ! آنجاست که شاعر یادش نمیرود تا بگوید که : « فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی ، غصت می گیره وقتی : می دونی و می بینی » که با شنیدن چنین جملات پرمغزی به یاد گوشزد ترانه سرای شهیر « یغما گلروئی » می افتیم که می گفت : « فاصله یه حرف سادست بین دیدن و ندیدن ، بگو : صرفه با کدومه ، شنیدن یا نشنیدن ؟ » می شنوی ؟ یا صرف ندارد که بشنوی ؟ چه بهتر است آن چه هست و آن چه دیگران می گویند را گوش فرا دهیم تا شاید در میان گفته های آن ها نهفته ای باشد ، نهفته ای که اگر برایمان آشکار شود ؛ دنیای جدیدی با افقی نو از پس زمینه های افکار دیگران خواهیم شناخت . پس با من باش تا ببین که چه می گویم : واقعا تا حالا فکر کرده ای که چرا دوست داریم همه ، همان گونه باشند که دوست داریم ؟ آیا تا حال به زندگی خود با نگاهی نه از روی اینکه هستیم بلکه از این روی که چرا هستیم افکنده ای ؟ « دل » به معنای احساس تا چه حد می تواند باعث « خواهش » ها و آرزوی ها ما و فرا تر از آن مبنای رفتار ما باشد ؟ با این که این دو بیت به هیچ وجه سوالی نیست و جنبه ای کاملا امری دارد و سرانجام به افسوس ختم می شود اما وظیفه ای بیش از این را برای خواننده اش ایجاد می کند . وظیفه ی اینکه بعد از شنیدن آن به این یاد بیافتیم که چرا باید افسوس بخوریم . اینکه چرا برای آنچه می گوئیم و آنچه انجام می دهیم و رفتاری که در برخورد با دیگران داریم هیچ « حسابی » قائل نیستیم ؟ آن گونه است که می گویند « حال تو خراب است » و آن گونه است که تو حالت خراب است اما نمیدانی و متفکرانه می گوئی « من حالم خوب است » اما چه فایده که مشکل در درون وجودت ریشه دوانده اما آگاه نیستی . بیماری در حال کمون است . پنهان است . ظاهرش هویدا نیست . از درون تو را می خورد و من می بینم . اما نه ! نمی گویم « حال تو خراب است » به همین خاطر است که کلمه ی « اگر » را در اول جمله ام می آورم . آری اینجاست که فرق من و تو معلوم می گردد . آری اینجاست که من تمام جمله ام را شرط بر این موضوع می گذارم که اگر خودت تشخیص دادی که « حال تو هم خراب است » باقی جملاتم تو را شامل شود . من پیش تو ام . اما وقتی رفتی در گوشه ای و مجالی یافتی ، بر سال های گذشته ی زندگیت تفکر کن و اگر فکر کردی که فقط تو نیستی که هستی و فهمیدی که تو جزء سازنده ی ارگانی فراتر از حد تفکرت هستی ، به این فکر کن که آیا « حالت خراب است ؟! » و فکر کن که چرا من این سوال را از تو پرسیده ام ! سعی کن برای آن جوابی بیابی . گرچه با دیدی فیلسوفانه می دانی که آن چه « نیست » دلیلی برای بودنش نیاز نیست ، اما واقعا چرا برای برای « نیست » دلیلی « نیست » ؟ جمع نقیضین تا کی ؟ و آنجاست که اگر تو خود را هم چون من با حالی خراب یافتی ، من تو را مورد خطاب قرار نمی هم ! بلکه همیشه تو و خودم را جمع می بندم و خطاب نه به شخص « تو » ، بلکه به « هر دوی ما » جوابت را می دهم و می گویم « ای وای به حال هر دوی ما » و این تو ، تو نیستی . این تو توئی ، این تو منه ، اونه ، ایشانه ، آنهاست ، نه بهتر است بهتر بگویم : این تو « همه ی ماست » پس شاید از بالا تر نگاه کنم ، از دور ، از آنجا که همه ی زمین را ببینم ، از آنجا که من گوش تا گوش زمین را می بینم ، آنجا که من می بینیم بچه ای گوشه ی خیابان از دورن سطلی زباله به دنبال غذائیست تا بخورد . آنجا که من می بینم تو در خانه ات کنار بخاری گرم بر روی صندلی لم داده ای . آنجا که من می بینم شب هنگام پیردمردی چروکیده لاغر با پوستی بر استخوان در گوشه ی خیابان تاریک روی زمین زیر تکه ای از کارتن خوابیده و بیشتر که نگاه می کنم می بینم که شاید نفس نمی کشد . نه ! نمی بینم بلکه از درون وجودم می فهمم که مُرده . آنجا که می بینم تو خوشحالی و می خندی و از آنجا که نشسته ام می بینم که مادری از نداری و بدبختی فرزندش ، پاره ی تنش را در کنار همان پیرمرد مُرده رها می کند و با چشمانی گریان از او دور می شود چون میداند که هیچ گاه او را نخواهد دید . از اینجا می بینم که پیرزن در گوشه ی روستائی زمین خورده و کسی را ندارد تا دستش را بگیرد و نه از درد زمین خوردن بلکه از درد بی کسی گریه می کند . اینجاست که آشفته می شود . اینجاست که « حال » ها خراب می شود و در خود می پیچم ! « هِـی » تو ، « هِـی » با تـوام ، نـگاه کن ، می بینـی ؟ تا کی « خواهش » هایـت بر روی صـندلی و در درون خـانه ی گـرمت « بــی حسـاب » است ؟ آیا هنوز هم حالت خوب است ؟ حالاست که شاید بفهمی « فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی ، غصت می گیره وقتی می دونی و می بینی » اما من از تو نمی رنجم . من فقط می گویم « ای وای به حال همه ی ما » میدانی چرا ؟ چون شنیده ام که « یغما گلروئی » گفته :


تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم
بدون و مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی بشی تابیر این رویا


و آن موقع است که تو اینجا کنار من نشستی . این بالا ، بالای جو زمین ، اینجا که می توانی گوش تا گوش این زمین را ببینی ، ببینی که پیرمرد دارد نفس می کشد . بینی که مادر بچه ی خودش را در آغوش گرفته و حاضر نیست یک لحظه او را رها کند و دستی را می بینی که دست پیر زن را می گیرد و او را از زمین بلند می کند ، آری ، دستِ یاری رسان ، آن دستِ توست ، دستِ تو ، آری ، آری ، آنجاست که حال همه ی ما خوب است ...



نویسنده : هومن ، تاریخ : پنجشنبه 21 تیر 1386 ، ساعت : 01:07 ق.ظ
ویرایش در  تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1386 ، ساعت : 10:08 ق.ظ
صفحات بعد :
CopyRight 2008 SiavashGhomayshi.Info ©
Design By Hooman & Farnaz